خرید بک لینک
#مجک

احمد با چوبدستیاش روی زمین اسبی کشید و افسار خیالی را دور مچهای لاغرش پیچید و یک بار دور حیاط یورتمه رفت. ناگهان اسب لبهایش را تکان داد و دهنه را جوید. بعد روی پاهایش بلند شد. احمد از افسار آویزان شد و پاهایش را به پهلوی اسب فشرد تا روی زمین نیفتد. حتی آب دهانش هم داشت میریخت روی زمین. با پشت دست دور دهانش را پاک کرد و با یک لگد نرم اسب را به آرامش وا داشت. همین که دستهای اسب به زمین رسید، بابا را مقابل خود دید که با اخم نگاهش میکرد. یک تشت بزرگ توی دستش بود. با سر دو بار به طرف راه باریکه اشاره کرد؛ یعنی "برو".

راه باریکه مثل ماری خاکستری که روی سبزهها میخزد، پیچ و تاب میخورد و لا به لای درختهای توسکا گم میشد. لای علفها پر از لانه جوجهتیغی بود. مار باید هنوز شب نشده، به پایین تپه میرسید وگرنه خوراک جوجهتیغیها میشد. احمد رویای اسبسواری را از سر گرفت و از راهباریکه به طرف خانه عمو قنبر دوید. این اولین بار بود که بابا اجازه داده بود شب آنجا بخوابد و صبح کمک عمو بدهد. هم اسب سوار میشد و هم تکههای کوچک چوب را برای خودش جمع میکرد تا قایق بسازد؛

هم فال بود و هم تماشا!

بابا سرش را به طرف آسمان گرفت و آه کشید.

- هـ...ی خدا. امشب رو به خیر کن. این دفعه نشه مثل اون دفعه.

ننه آفاق در حالی که چادرش را محکم دور کمرش میبست، بیرون آمد.

- هی قباد داری استخاره میکنی. چی شد اون لگن؟

قباد آه دیگری کشید و سرش را به چپ و راست تکان داد.

- اومدم ننه.

ننه آفاق با غیظ تشت را از دستش گرفت و بدون اینکه تغییری در خطوط چهرهاش ایجاد شود به راهباریکه اشاره کرد.

- فرستادیش پِی مُجُک؟

چیکار داشت طفل معصوم. یه ساعت میرفت تو انبار بزغالهشه آب و علف میداد، کار تموم بود. این جک و جونورام که شبا میان بیرون...

قباد کلافه حرف پیرزن را قطع کرد.

- نترس ننه. اون احمد که من میشناسم، از ذوق اسب قنبر تا اونجا چهارنعل میره. به شب نمیخوره. مگه یادت رفته سر احمد تا خود صبح ویلان و حیران بودیم.

درخشش نارنجی خورشید از منافذ ریز و درشت شاخ و برگها، گرمای امیدی در دل احمد میدواند. اما هر چه پیش میرفت، خورشید رنگپریده سر میخورد پایین و میخواست پشت تپه قایم شود.

عطر برگهای توسکا و بلوط با علفهای مرطوب در هم آمیخته بود و همراه باد ملایم در اطراف پراکنده میشد. احمد نگاهش را میخ علفها کرده بود و با چوبدستی روی آنها میکوبید. جانواران کوچک جنگلی هراسان از مخفیگاه خود بیرون میجستند. حلزونها که پای فرار نداشتند خود را جمع میکردند و اگر شانس میآوردند احمد پایش را روی آنها نمیگذاشت. جوجهتیغیهای گرسنه، از این مزاحمت نابهنگام آشفته شده و آماده دفاع میشدند.

احمد توپهای تیغتیغی را با چوب هل داد اما انگار داخل آنها به جای گوشت و استخوان، سنگ ریخته بودند. او کمی برگهای پوسیده را کنار زد و بزرگترین حلزونی را که پیدا کرد جلوی یک جوجهتیغی گذاشت. اما هر چه صبر کرد او از حالت دفاعیاش خارج نشد. حوصلهاش سر رفت و سلانه سلانه به راهش ادامه داد.

نزدیکیهای تالاب که رسید سنگی برداشت و روی آب پرتاب کرد. آب موج برداشت و چهره گلگون خورشید مثل دود اسپند رشته رشته شد. بعد رشتهها دوباره به هم پیوستند.

بار دیگر آب موج برداشت. چیزی از روی درخت توی آب افتاد. احمد جلدی دستش را تا آرنج توی آب فرو برد و جوجه باکلان تپلو را بیرون کشید. جوجه خیس نفس نمیکشید. احمد او را از پاهایش آویزان کرد و شکمش را فشار داد. کمی تکانش داد و منقار کوچکش را باز کرد. بعد روی زمین گذاشتش. جوجه نوکش را تا آخر باز کرد و پیچ و تابی به بدنش داد. سرش را به اطراف چرخاند و هوا را با تمام قدرت بلعید. احمد روی زمین زانو زده بود. پرهای نرم جوجه به هم چسبیده بود و توان حرکت را از او میگرفت. احمد او را برداشت و سعی کرد با در آغوش گرفتن گرمش کند. جوجه بوی تند فضله و ماهی گندیده میداد. لباس احمد خیس شده بود و با وزش باد، سرما در پوست و گوشتش نفوذ میکرد.

به بالا نگاهی انداخت. لانه باکلان در تاریکیِ بین شاخهها گم شده بود. جوجه را روی زمین گذاشت و ته بلوز خیس را توی شلوارش چپاند. بعد جوجه را از یقهاش پایین انداخت. شکمش از سرما جمع شد. پوستش آنقدر کرخ شده بود که برخورد چنگالهای تیز پرنده را حس نمیکرد.

به سختی خودش را از لای شاخههای نازک درخت بالا کشید و چشمهایش را برای پیدا کردن لانه تنگ کرد. لانه درست بالای سرش بود.

با یک دست به شاخه چسبید و با دست دیگر، با احتیاط گوشه بلوز را از شلوارش بیرون کشید. جوجه که کمی جان گرفته بود و تقلا میکرد، توی دستش جا نمیشد. از پای جوجه گرفت و آن را بالا برد. توی لانه پر از جوجههای چاق و نرم بود. بزور جوجهٔ از آب برگشته را در لانه جا داد. اما از سمت دیگر جوجه دیگری توی آب افتاد.

#ادامه درادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی رجبی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 21:36

صفحه بندی