یه لحظه بودنت - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:02
به نام خدا یه لحظه بودنت در کنار گلدان کوچک خشکیده اش نشست و با ناراحتی دستی مابین گلبرگ های خشک آن کشید. دستان کوچکش، ظریف تر از آن بود که تیغ گل را لمس کند. خراشی بر دستش ایجاد شد و شروع به گریه کر
شهر آشوب - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:02
⚜شهر آشوب⚜نویسنده: م.آذر forum_paragraph@درباره یه پزشکه که تمام زندیگیش کارو درس و دانشجوهان... از بچگی تنها زندگی کرده و یه راز عمیق و تو سینش نگه داشته.. مادرش وقتی کوچیک بوده ترکش کرده و اونو با
دانلود رمان صبور وحشی - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:02
⚜صبور وحشی⚜نویسنده: مرضیه رضائی خلاصه:(این رمان بر اساس زندگی واقعی نوشته شده است)ترانه و پدرش که سالهاست قطع نخاع شده است؛ به خانه ای در جنوب شهر نقل مکان میکنند. ترانه در رفت و آمد به مدرسه با صاحب
متن ادبی زینب انصاری - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 21:36
به نام خدا حفظ گذشته، بیانگر موجودیت یک جامعه و ملت است.تا روزنه ای برای رفع ابهام آیندگان باشد.#زینب_انصاری#کاربر_اختصاصی_انجمنforum_paragraph@*لینک کانال تلگرام انجمن**لینک پیج اینستاگرام انجمن*برای
متن ادبی مهرا محمد - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 21:36
به نام خدامن در ساختمانهای نیمهکارهبه دنبال کارگری میگردمکه روزی دستهای زمختش دنیایم بود.#مهرا_محمد#کاربر_اختصاصی_انجمنForum_paragraph@*لینک کانال تلگرام انجمن پاراگراف**لینک پیج اینستاگرام انجمن
از نویسنده ها باید ترسید - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 21:36
به نام خدا#ازنویسندهها باید ترسید.باید ترسید از حس ناب نویسنده ها!آن ها هستند که به بی جانترینها جان میدهند، کلمه ها را قطار میکنند تا مسیری بسازند از حس کمیاب انسانی.نگاه نویسنده، نگاهی والاست.
به خاطر چترها - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 21:36
به نام خدا⚜به خاطر چترها⚜مدتهاست نیامدهای.مدتهاست از این شهر مغموم گذر نکردهای. آنقدر که خانههای شهر تا نزدیکی آسمان قد برافراشتهاند، دیوار بر روی دیوار و سقف روی سقف چیدهاند. گویی برای یافتن ت
درد عمیق - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 21:36
به نام خدا⚜درد عمیق⚜تا چشم کار میکند بیابان است.خشکی این زمین دل هر رهگذری را میخراشد و هیچ موجود زندهای نیست که همدماش بشود.این جادهٔ زمخت طولانی که جای خود دارد، عجیب نمک میزند به زخمهای ترک خ
پسرک گل فروش - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 21:36
ⓈムℳɨЯⓐ.ო:#پسرکگلفروش بند کتانیاش را سفت کرد و از پلههای زیرزمین اجارهای بالا آمد.شاخهگلهای رزش را از داخل کارتونی که گوشه حیاط پنهانش کرده بود تا مادرش نبیند، برداشت و از خانه خارج
بیگانه آشنا - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 21:36
«بیگانۀ آشنا»تازه راه رفتن را یاد گرفته بودم و تمام اهل محلۀمان، پس از شنیدن این موضوع با تعجب به من مینگریستند. میخواستم به آنها بگویم که تقصیر من نیست... اما هیچگاه این کار را نکردم.گوشهای ایستاده بودم و داشتم با یکی از اسباب بازیهایم بازی میکردم و به پچ پچ مردم که لا به لای سخنهایشان ترکیب نه چند...
مجک - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 21:36
#مجکاحمد با چوبدستیاش روی زمین اسبی کشید و افسار خیالی را دور مچهای لاغرش پیچید و یک بار دور حیاط یورتمه رفت. ناگهان اسب لبهایش را تکان داد و دهنه را جوید. بعد روی پاهایش بلند شد. احمد از افسار آو